سيد محمد باقر برقعى
2950
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
مطرب نزد به تار دلم نغمهء نشاط * بر تارتار جان زچهرو نشتر آيدم از ساقى سپهر مرا نيست انتظار * كز بادهء نشاط به كف ساغر آيدم تا غم چو كوه سايه فكندهست بر سرم * از سينه كى نفس به مدارا برآيدم فرصت برفت و عمر برفت و توان برفت * شادى نماند و غم پى غم بىمر آيدم گاهى به طفره گر بگريزم ز چنگ غم * خود غم بود كه باز به غم رهبر آيدم ترسم كه زى بهشت برندم اگر به حشر * باز اين نديم دوزخى از در ، درآيدم نى سايهاى مراست به سر از هماى عشق * نى بخت آن كه باز به بر دلبر آيدم شادم از اين چكامه كه حسن ختام را * مدح يگانهء دوجهان ، حيدر آيدم نستوه بندهاى كه خدايش ستوده است * كى وصف او در آينهء خاطر آيدم آن را كه كرده مدح خداوند در نبى * مدحش كجا رواست كه در دفتر آيدم خورشيد آسمان ولايت كه سايهاش * دارم اميد روز جزا بر سر آيدم چون بستهام ز روز ازل دل به مهر او * مهر سرير و تاج كجا درخور آيدم گردن نهادهام چو به فرمان او « كمال » * اجرام چرخ بنده و فرمانبر آيدم مرگ جوانى در بهار عمر از بىهمزبانى سوختم * روز پيرى از غم مرگ جوانى سوختم سوخت يك شب شمع و سر بر بالش راحت نهاد * من تمام عمر را از سختجانى سوختم آتش پروانه و من هر دو از يك شعله بود * سوخت گر او آشكارا من نهانى سوختم سوخت از نامهربانيها به عالم هركه سوخت * سوختم من هم ، ولى از مهربانى سوختم گوش اميدم پيام جاننوازى درنيافت * همچو موسى از جواب لنترانى سوختم لاله و من هر دو بزمافروز گلشن بودهايم * او ز خاموشى و من از نغمهخوانى سوختم گل نبودم تا ز ابر لطف سيرابم كنند * خار بىقدرم ، ز برق آسمانى سوختم كاش طبع سركشم خاموش مىشد از سخن * من چو شمع محفل از آتشزبانى سوختم جلوهء حسنى چراغ ديده را روشن نكرد * سوختم در عشق امّا رايگانى سوختم هيچكس با من « كمال » از مهربانى دم نزد * من تمام عمر از نامهربانى سوختم